تبلیغات
برج شیشه(اراک) - پست های آذر 1388
سه شنبه 17 آذر 1388

همشهریان عقلایی

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

آقای مدیر مسئول لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!

دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. ساعت هشت و نیم است. چند شب پیش دوستی که "پاسخ به شبهات پیش آمده" را نوشته بود، تماس گرفت. گفت: "دوستان متن بعد را از تو می خواهند. در این فاصله سفرنامه ناصرالدین شاه را می گذاریم. اما باید زودتر متنت را برسانی...." عهد کرده بودم که امشب بالأخره دست به قلم شوم. کلیات کار را می دانستم. قرار بود متنی بنویسم راجع به فیلمی از پاراژانوف. از کار خیلی خوشم آمد. فیلم را هم دیده بودم. اما این چند روزه نوشتن جن شده بود و من بسم الله. انگار قلم توی دستم یا کلمه توی ذهنم سر می خورد. مثل ماهی سفره هفت سین که بعد از عید هم بماند و یک روز وقتی آب تنگ را عوض می کنی، یکهو بی هوا روی زمین بیفتد. دست که می بری تا ماهی را به تنگی، پارچ آبی، چیزی برسانی، آن زبان بسته از دستت در می رود و تو دست پاچه از هول و ولای نکند بمیرد، هی تقلا می کنی. دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. مغازه های سه راه تا باغ ملی را هول هولکی و با نگاه برانداز می کنم. نگاهی هم در آن گیر و دار به نایلون خریدهایم می اندازم: ناگت مرغ، برنج، وایتکس و ... دوباره نگاهم را به سمت مغازه ها برمی گردانم تا اگر چیزی از قلم افتاده باشد یا من فراموش کرده باشم، رخ بنمایاند. در کثرت مردمانی که همچون من به قصد خرید یا سیر آفاق و انفس هنوز دست از سر این خیابانها برنداشته اند، ناگهان نگاه مردی قاب شده بر دیوار مرا به خواندن می خواند: تقی عقلایی...

فکر نوشتن بدجوری آزارم می دهد. با خود می گویم اگر چیزی هم از یاد برده باشم، می گذارم برای فردا و فرداها. عجالتاً چیزی که بیش از همه فوریت دارد، آن متن موعود برج شیشه است. تا بخواهد سر و ته این فکرها به هم وصل شود، رسیده ام به ایستگاه تاکسی. در تاکسی ناگهان دوباره همان اسمِ بر دیوار در ذهنم زنده می شود: تقی عقلایی. این عقلایی همان پیرمرد کتابفروش گوشه باغ ملی نیست؟ هشت کتاب سهراب را با لبخندی شادی آفرین رو به من گرفت و پرسید: "پسر جان! مگر تو چند سال داری؟" من که یازده سال بیشتر نداشتم ـ اما مقصود و مفهوم حرفها را خوب می فهمیدم ـ بادی به غبغب انداختم و گفتم: "بزرگم." پیرمرد از حاضر جوابی من به خنده افتاد. هرچه اصرار کردم، نیمی از پول کتاب را بیشتر نگرفت. گفت: "پسرم! فردا شما باید چرخ فرهنگ این شهر را بچرخانید." در این چندین و چند سال کتابهای دیگری نیز از کتابفروشی عقلایی خریدم. با همین کتابها بزرگ شدم و حالا بیش از هر وقت دیگری حرف عقلایی را میفهمم. او خود سالیان درازی ـ در کنار بسیاری از بزرگان دیگر ـ چراغ فرهنگ این شهر را روشن نگه داشته بود. پدر می گفت عقلایی اولین کتابفروش یا جزو اولین کتابفروشهای اراک بوده است.

به خانه که می رسم، حس می کنم که حال نوشتن در من نیست. به خیالم می رسد که اگر عقلایی اکنون از من می پرسید چند سال داری، می گفتم کوچکم؛ کوچکم پیش بزرگی ها و سازندگی های امثال شما همشهریان عقلایی. با بی حوصلگی سری به سایتهای دلخواهم می زنم و پیش از همه عطاءالله مهاجرانی. او نیز همچون من به یاد عقلایی است: "من حاج تقی را مثل پدرم دوست داشته و دارم... درخشانترین مقطع عمرم که همان سالهای دهه دوم زندگی و نوجوانی و جوانی است، با آشنایی با آقای عقلایی و کتابفروشی ایشان به سر رفت. شصت سال تمام در کتابفروشی شان کتاب فروختند و با اهل کتاب دم زدند... هر وقت گذارم به اراک می افتاد، در هر مقام و موقعیتی که بودم، به عقلایی سر می زدم...." از پشت رایانه بلند می شوم و آن سوی اتاق، سمت پنجره را در پیش می گیرم. روزنامه ای را که روی مبل لم داده است، برمی دارم. یک آن یکه می خورم از افاضات مدیر مسئول محترم در صفحه آغازین. ایشان (مدیر مسئول نشریه موسوم به ع. ی.) از زبان دوستی(!) نوشته اند: "ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم...." ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم؟! در این هنگام نامهای فراوانی به خاطرم خطور می کند؛ از خود می پرسم ـ نه بگذارید از جناب مدیر مسئول بپرسیم ـ آیا عقلایی استادِ کار خراب کردن بود؟ واروژ کریم مسیحی، همشهری فیلمساز ما، در فاصله بیست سال دو فیلم ساخت که هر دو ( پرده آخر و تردید) جایزه بهترین فیلم فجر را از آنِ خود کردند و ساختند بخشی بزرگ از سینمای کلاسیک ایران را. آیا واروژ استادِ کار خراب کردن است؟ مدیر مسئول محترم به اصطلاح اصلاح طلبند؛ آیا در خیل اصلاح طلبان شخصیتهایی سازنده تر از عطاءالله مهاجرانی و مرحوم احمد بورقانی (معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد در دولت اصلاحات) سراغ دارید؟ مگر شما با تمام اراکی ها برخورد داشته اید تا به این تعمیم بزرگ و اساسی برسید؟ از آبرو و احترام این شهر خرج نکنید؛ شاید شما و همپالکیانتان استادِ کار خراب کردن باشید. اما حق ندارید که اینچنین وقیحانه به تمامی مردم یک شهر توهین کنید. در یک کلام: آقای مدیر مسئول! لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!

 

تکمله:

1-حیفمان آمد که در کنار نامهای بزرگی همچون عقلایی، مهاجرانی، واروژ کریم مسیحی و احمد بورقانی اسم آن نشریه کذایی و مدیر مسئولش را به صورت کامل بیاوریم. پوزش ما را بپذیرید.

2- در شماره اخیر این نشریه، مطلبی درباره عقلایی به نگارش درآمده است. از قضا مسئولان نشریه مزبور به همان نوشته مهاجرانی ارجاع داده اند، اما جالب آنجاست که جمله آخر متنِ دکتر را برگزیده اند و در مقام عنوان مطلب خود به کار گرفته اند: "اراک برای ما باغ ملی تعریف میشد و کتابفروشی عقلاییش." این جمله به تنهایی فحوایی تحقیر آمیز دارد. همین گزینش از سوی این افراد، نگرش مخرب ایشان را نشان می دهد.


مدتی این مثنوی تأخیر شد...

چند ماه پیشتر، شرح سفرنامه ناصرالدین شاه را به اراک آغاز کردیم. تنها دو بخش از این سفرنامه به رؤیت مخاطبان رسید. زیرا بدذاتی های برخی از معاندان این شهر، موجب شد تا فقراتی از برج شیشه را به مسایل اخیر اراک اختصاص دهیم. از فحوای دو بخش پیشین ـ و نیز بخش حاضر ـ در خواهیم یافت که اراکِ آن روزگار، محاط در جنگلهایی درهم و انبوه بوده است با وحوش و طیور فراوان. این جنگلها به قدری متراکم بوده اند که ملازمان سلطان گاه راه گم می کرده اند ـ امروز شوربختانه از آن جنگلهای درهم و انبوه نامی و نشانی در میان نیست... شاه هنر دوست را ـ که به سمت اراک راه می سپرد ـ در انبوهیِ این جنگلها رها کرده بودیم. از شما مخاطب گرامی به واسطه تأخیرِ پیش آمده عذر می خواهیم. از این پس می کوشیم تا با فواصلی کوتاهتر، شرح سفر ناصرالدین شاه را به حضرت بزرگوار همشهریان عرضه داریم. 

 

روز یكشنبه ـ نهم

صبح سوار شدیم. داراب ـ شكارچی ظل السلطان ـ هم همراه بود. رو به جنوب شرقی راندیم، بدون اینكه بلدی داشته باشیم. خودمان رفتیم، دره كم‌كم تنگ شد و از گردنه ای بالا رفتیم. پیشخدمتها هم در ركاب بودند. مجدالدوله و جلال الملك هم امروز از راه میان كوه كه خیلی بد راهی است، به طرف لته در به شكار رفته‌اند. خلاصه هر چه می‌رفتیم، كوههای اینجا سبز و خرم شد. اما آب نداشت. یك كوره راهی را گرفته رفتیم تا رسیدیم به دره ای كه رو به مشرق می ‌رفت و خیلی این دره شبیه بود به دره شراغول جاجرود. اما این دره قدری وسیعتر و طولانی‌تر بود. مجرای سیل را گرفته رفتیم. به قدر نیم فرسنگ هم كه از این دره طی راه شد، از سختان گذشته رسیدیم به كوههای نرمان و از طرف دست راست رفتیم بالا. مجدالدوله و همراهان او را هم در كوه دست چپ دیدیم بالای تیغه كوه نشسته‌اند. ما هم روی همین تپه دست راست به نهار افتادیم. ابتدا نمی‌دانستیم كه به اینجا خواهیم رسید. فتح‌الله خان هم بالاتر از ما پیاده شده قدری آنجاها را نگاه كرد، شكاری ندید. بعد آمده رفت به كوه طرف مقابل كه آنجاها را سر بكشد. میرشكار بعد از فتح‌الله خان آمده به جای او نشست و دوربین انداخته یك دسته شكار دید كه آن طرف مقابل رو به روی ما می‌چرند، شكارها هم ما را دیده فرار كردند. بعد از نهار سوار شده رفتیم رو به مشرق. كوههای سمت شرقی هم سختان دارد و هم اسب رو است كه به هر كجا اسب بخواهد می‌رود. كوههای بزرگ و كوچك و دامنه‌های وسیع دارد. لته در هم یك مزرعه‌ای است كه در میان همین كوهها واقع است كه همه این كوهها با هم لته در نامیده می‌شود؛ قدری كم آبست ـ اگر آب داشت عجب جای با صفائی بود. رفتیم تا سر تیغه. میرشكار دوربین انداخته دوباره شكارها را پیدا كرد و به ما هم نشان داد. دیدیم یك میش توی كوه خوابیده است. بعد میرزا محمد خان هم دوربین انداخته عرض كرد یك میش زیادتر است ـ میشهای اینجا اغلب سیاه رنگ است. در این بین كه در خیال این بودیم كه از كجا به مارق رفته بزنیم، شكارها ملتفت ما شده گریختند. دیدیم زیاد هستند. اما همه میش و بره‌اند كه به قدر سی چهل تا به نظر آمدند. دیدیم دیگر دست ما به آنها نمی‌رسد، سوار شده باز رو به مشرق راندیم.

كوههای پر گل و سبزه‌ای است؛ گل میمون زرد و "كما" و "والك" زیادی دارد كه حالا گل كرده است. از نهارگاه كه سوار شدیم، اعتماد الحضره را فرمودیم چای و عصرانه را برد زیر درختهای بیدی كه طرف دست چپ، توی دره بود و این دره منتهی می‌شد به همان راه میان كوه كه می‌رود به بالاسرِ انجدان. می‌خواستیم این راه را هم ببینیم چطور است. چون راهی كه صبح آمده بودیم دور بود، نخواستیم از آن راه مراجعت كنیم. خلاصه آمدیم تا رسیدیم به قله كوهی كه از همه بلندتر بود كه دیگر بلندی به انتها رسیده و از آن طرف سراشیب می‌شد. آنطرف كوه همه دره‌های كوچك بود و به نظر می‌آمد كه چشمه های كوچك دارد. گوسفند زیادی هم می‌چریدند. از این قله، قصبه محلات و آن جلگه كه آن روز به اره می‌رفتیم و در آنجا نهار خوردیم و همان نهارگاه ما تمام پیدا بود. قدری كه از قله رو به پائین رفتیم، به وسعت گاهی رسیدیم كه گل زیادی داشت از قبیل گل روغنی زردِ لار و گلهای لاله كه در دوشان تپه هم می‌روید. یك قطعه برف بزرگی هم بود. وجود برف را غنیمت شمرده آبی با برف خوردیم و از خستگی در آمدیم. آن وقت یك دره را ـ كه می‌رفت و منتهی به همان بیدها كه عصرانه در آنجا حاضر كرده بودند می‌شد و دره وسیع خوبی بود ـ گرفته سرازیر شدیم. درختهای جنگلی زیاد داشت. كبك زیادی هم پرواز [می]كرد. اكبر خان نایب ناظر و اغلبی از پیشخدمتها تیر برای كبك انداختند، نخورد. همه جا آمدیم تا سرچشمه و بیدستان و فرمودیم آفتاب‌گردان ما را كه یك میدان دورتر از اینجا در سرچشمه دیگر زده بودند، كنده آوردند اینجا ـ كه با صفاتر بود و خودمان انتخاب كرده بودیم ـ زدند. پیاده شده چای و عصرانه خوردیم. جای خوشی برای استراحت بود. اما چون سه ساعت بیشتر به غروب نمانده بود و لابد باید به منزل برویم، استراحت نكرده نماز خواندیم. یك سنگ قبری اعتمادالحضره پیدا كرده بود، به حضور آورد؛ به خط كوفی بود. حاجی آقا پسر حاجی آقا اسمعیل با زغال روی خطوطش را سیاه كرد و از روی آن نوشت. همین قدر معلوم شد كه سنه ستین و اربعمأه ـ كه چهارصد و شصت سال بعد از هجرت باشد ـ تاریخ آن است. عكسی هم عكاس از سنگ انداخت. ما هم عكسی انداختیم.

خلاصه دو ساعت و ده دقیقه به غروب مانده بود كه سوار شده همه جا از كنار نهر چشمه آمدیم رو به منزل. این چشمه زاینده رود است؛ گاهی فرو می‌رود و گاهی بیرون می‌آید، تا این اواخر كه به قدر دو سنگ آب داشت. آمدیم تا نزدیك گردنه. اینجا چهار سد از عهد قدیم بسته‌اند كه این آبها توی آن سدها جمع شده فرو برود و از انجدان بیرون آید. در یكی از آن سدها كه درست بود، آب جمع شده بود. اما سه سد دیگر خراب و بی‌آب بود. بعد از ملاحظه سدها، از گردنه سربالا راندیم. قدری كه رفتیم، دیدیم راه خیلی بد و همه پله‌پله است. پیاده شده قدری از این راه پرتگاه ناهموار را پیاده آمدیم تا نزدیك درختی كه در حوالی ده بود. آنجا سوار شده از دست چپ ده دور زده وقت غروب وارد سراپرده شدیم. امروز هشت ساعت تمام راه رفتیم و شب را خسته بودیم. مجدالدوله و جلال الملك هم كه به شكار رفته بودند ـ مجدالدوله چیزی نزده اما جلال الملك یك قوچ زده بود. امروز بعضی از غلامها از توی دره راهی غیر از آن راه گردنه بدی كه ما پیاده آمدیم، پیدا كرده قدری كه رفته بودند راه نبوده یكی از آنها خودش با اسب به قدر ده ذرع راه پرت شده بود. اما نه خودش و نه اسبش هیچكدام عیب نكرده بودند. باقی غلامها هم كه اینطور دیده بودند از آن راه برگشته بودند. كوههای انجدان هیچ نوع سنگ معدنی ندارد...