تبلیغات
برج شیشه(اراک) - پست های شهریور 1388
سه شنبه 17 شهریور 1388

بانوی تصویر به تصویر پیوست

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

 

به یاد بهجت صدر و برای دختران شهرمان

چه دنیایی می شد آن دنیا که مبدأ تاریخش میلاد الهگان هنر بود. آنها که رنج را رج می زنند و از پس خاموشی، هیابانگ هزار پنجره را می گشایند. به قول نیچه نازنین "اگر هنر نبود، حقیقت ما را می کشت." ما به هنر بی تابانه محتاجیم. حالا آن دنیای نیست و نابوده را تصور کنید که مبدأ تاریخش میلاد الهگان هنر بود. هر چیز و همه چیز بر سرانگشتان تابنده تخیل می گشت. مثلاً همین بهجت صدر خودمان. اگر دنیا چنان سعادتی می داشت، الان تازه سال 85 میلادی را از سر گذرانده بودیم. دنیا چقدر جوان بود، ما چقدر جوان بودیم. حالا چقدر کار نکرده داشتیم و چقدر راه نرفته پیش پایمان بود. زمین برق می زد از بس که تازه بود!

هنر دلت را روشن می کند، جانت را جلا می دهد، چه غمنامه تیره و تار ون گوک ـ یعنی سیب زمینی خورها ـ باشد و چه دشنام روشنایی بخش بهجت صدر خودمان به بی سوادی. هر دو دلت را روشن می کنند، جانت را جلا می دهند.

طوری می گویم و می نویسم "بهجت صدر خودمان" که انگار من و شما ـ شما که بیرون برج شیشه ایستاده اید ـ به قول تلویزیونیها سالها با او زلف گره زده ایم! بهجت صدر را نمی شناسید، می دانم! حالا از آن طورِ خوب و خواستنی به دوریم. حالا زمین طور دیگری تاب می خورد. حالا دنیا وارونه است؛ الهگان هنر مبدأ تاریخ نیستند. حتی شما بهجت صدر را نمی شناسید. نابغه نواندیش شهرمان را نمی شناسید. نقاش نوگرای نازک خیالمان را نمی شناسید. در شهر بهجت صدر یک میدان، یک خیابان، یک کوچه حتی، به نام بهجت صدر نیست!

بارها و بارها با خود اندیشیده ام که چه سرّی در سویدای این شهر پنهان است!؟ اراک را می توان ته تغاری شهرهای ایران دانست، آخرین و خردسالترین فرزند. اما شگفتا که هماره اولینهای جهان جدید، از این آخرین سر برآورده اند: اولین روان شناس جدید، اولین گردآورنده دستور زبان جدید، اولین زمین شناس جدید... و حالا اولین نقاش نوگرای ایرانی، بهجت صدر، مادر نقش و رنگ، بانوی تصویر. بانوی تصویر به تصویر پیوست...

کوچک که بود، رویای جهانی بزرگ را در سر داشت. بزرگ شد و "واپسین وحشت جانش، ناآگاهی از سرنوشت ستاره" بود. در نقاشیهایش درد زنان و زنانگی را، کودکان را، افتادگان را می توانستی ببینی و حس کنی. آهنگ جهان را ـ آنگونه که بود ـ نمی خواست. پی جوی آن بود که با نیش قلم، نتهای این ترانه بزرگ را بتراشد و وزنی بایسته بخشد، خاصه آنکه بانوی تصویر با آقای موسیقی پیوند خورده بود. مرتضی حنانه را می گویم، می شناسیدَش. آهنگساز جاویدان و جادوی "هزار دستان" را می گویم. نقش موسیقی بر پرده تصویر نشست؛ نقاشیهای صدر جان گرفتند. شدند موسیقی مجسم. حتی اگر شاخساری بی بر بود، هر لحظه گمان می بردی که نتهای بازیگوش، بازیگوشانه بر آن می نشینند و به بازیش می گیرند.

                        اثری از بهجت صدر         

و چنین بود که وزنی نو در جانِ روحبخش نقاشیها وزیدن گرفت. و بهجت صدر شد اولین نقاش نوگرای ایرانی.

نقاشیهایش ایرانی اند و انسانی. چشم در چشم رنگ و نقشهایش که می شوی، انگار آهنگ حنین حنانه را می شنوی یا معجزه فروغ را از سر می خوانی؛ تا یادم نرفته بگویم صدر استاد نقاشی فروغ هم بود.

گواهی می دهم به نور، به سایه، به سایه روشن، به آینه، به آهی که بر سینه بوم کشیده ای، به طرحی که از آفتاب نقش کرده ای که تو زنده ای در رنگ، در درنگ، در نتهای بی انتهای حنانه، در شعر فروغ، در پنجرهای که رهایی را به خانه هدیه می دهد، در کوچه کوچه شهرمان ـ حتی اگر نامی از تو نشنیده باشند.

                        

تو زنده ای و حالا زمین فقط خواب بانوی تصویر را قاب گرفته است؛ آنچه در خاک فرانسه، فرانسه بالزاک، هوگو، الوار و هدایت کاشته ایم، بهجت صدر نیست، ققنوسی هزار آواست که در هزار رنگ و نقش ـ از دل و ذهن دختران فرزانه شهرم ـ سر بر خواهد آورد و بر خواهد داد. شک ندارم.

توضیح: این متن حدود یک ماه پیش و دو سه روز پس از درگذشت بانو به نگارش درآمده است. اما به دلایلی که احتمالاً می دانید از انتشار آن معذور بودیم. عذر ما را بابت این تأخیر و تقصیر بپذیرید.