چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

شهر نو، عراق عجم، اراک آری، سلطان آباد هرگز!

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

شهر ما حدود 200 سال پیش و به دستور فتحعلیشاه قاجار پای به عرصه هستی نهاد. این سرزمین از آن روزگار تا کنون نامهای متفاوت و متنوعی به خود گرفته و دیده است: شهر نو، عراق عجم، سلطان آباد، عراق و نهایتاً اراک. نام "شهر نو" از حقیقتی مهم و مغفول پرده برمی دارد: اراک هیچگاه روستایی نبوده است که به شهر بدل شود. از همان آغاز شهر ـ و شما بگویید قلعه نظامی ـ بوده است و نه روستا.

برخی دوستان که از تبار برج شیشه نیستند، از میان این خیلِ نامها تنها یکی را بر زبان می آورند و می شناسند: سلطان آباد. این نام در ذات خود عیب و علتی ندارد و به گمان ما بسیار زیباست. در اسناد تاریخی نیز به این نام بر می خوریم (از آن جمله سفرنامه ناصرالدین شاه که در این وبلاگ خواهد آمد) اما چرا این دوستان بر نام سلطان آباد انگشتِ تأکید می نهند؟ آیا تکریم و تعظیم این شهر را در نظر دارند و واجب می دانند؟ ما و شما همگی پاسخ را می دانیم. نیت و خواست ایشان چیزی جز به سُخره گرفتن اراک نیست. همین نام زیبا و فریبا به تیری بدل شده است که تحقیرگران و توهین کنندگان به اراک در ترکش دارند. برداشت اهریمنی ایشان از این نام موجب شده است که تنها و تنها بخش دوم آن ـ یعنی "آباد" ـ را برگیرند و دست مایه ای برای تحقیرها و توهینهای خویش قرار دهند. صد البته برداشتی اهورایی نیز از این نام ممکن است؛ سلطان آباد یعنی جایگاه شاه، شاه نشین و .... اما شوربختانه در وضعیت کنونی این نام برداشت اهریمنی دوستان را می نمایاند و بس.



با اینهمه برخی دوستان همدل نیز بی آنکه عمدی داشته باشند، نام سلطان آباد را بر شهر ما اطلاق می کنند. این عزیزان غافلند از اینکه آب در آسیاب معاندان اراک می ریزند و ناخواسته با ایشان همراه می شوند. نمونه بارز و برجسته چنین خبطی، افتتاح "قلعه سلطان آباد" در ایام نوروز بود. قطعاً قصد و غرض شهردار محترم اراک به عنوان متولی این کار جز نمایاندن گذشته اراک و آشنایی همشهریان و مسافران نوروزی با آن نبوده است. اما جناب آقای دکتر کریمی! آیا زحمات بی شائبه شما نتیجه ای عکس در پی نداشت؟ بی گمان تلاشهای شما برای زیباسازی شهر در طی چندین سال اخیر بی نظیر بوده است. سپاس گرم ما و دیگر دوستان نثارتان باد. اما نگاهی به پیامدهای افتتاح این قلعه بیندازید. بگذریم از همه متلکهایی که بار این شهر می شد ـ از جمله اینکه مثلاً برای اراک آثار باستانی ساخته اند! نام سلطان آباد نیز بی آنکه بر اعتبار و احترام این شهر بیفزاید، دوباره در ذهنها جان گرفت. این نام دیگربار بهانه ای شد برای تحقیر و تخفیف اراک. ای کاش تمهیدی می اندیشیدید و با این بی تدبیری زحمات گرانبهای خویش را بر باد نمی دادید. قلعه می توانست نامی دیگر داشته باشد، برازنده و بایسته همچون "اراک قدیم" یا "عراق عجم". این غفلت را به پای ناآگاهیتان می نویسیم. امید آنکه دیگر شاهد چنین غفلتهایی از سوی شما دوست گرامی و ارجمند و دیگرانِ همدل نباشیم. شهر نو، عراق عجم، اراک آری. سلطان آباد هرگز!


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388

شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 1- سفر به انجدان

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سفرنامه ناصرالدین شاه به اراک ،

دوستان گرامی


از این پس بخش تازه ای به وبلاگ برج شیشه افزوده خواهد شد. در این بخش شرح سفر ناصرالدین شاه را به اراک و حوالی آن بازگو خواهیم کرد. ناصرالدین شاه، حاکم خوش ذوق و هنر دوست قاجاری، علاوه بر شعر و عکاسی دستی نیز در نگارش سفرنامه داشته است. از امتیازات سفرنامه های وی، سادگی و روانی آنها و نیز دقت نظری است که در شرح وقایع و توصیف شهرها، روستاها، ابنیه و مناظر طبیعی مشاهده می کنیم.

مطالعه سفرنامه ناصرالدین شاه ـ به ویژه برای ما اراکی ها ـ خالی از لطف نخواهد بود. چرا که با گذشته این شهر و طبیعت درون و بیرون آن آشنا خواهیم شد. ضمناً این اثر در بهار 1362 به وسیله انتشارات تیراژه و تحت نام سفرنامه عراق عجم به چاپ رسیده است. در برج شیشه علایم نگارشی همچون نقطه، ویرگول و ... به متن اصلی افزوده شده اند تا مطالعه آن برای خواننده امروزی آسانتر باشد.

شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 

روز جمعه ـ هفتم

امروز حكیم‌الممالك عرض كرد كه از چوگان باید به انجدان برویم. یك راهی از چنار به انجدان می‌رود كه خیلی نزدیك است كه اگر می‌رفتیم به چنار نهار می‌خوردیم و قدری استراحت كرده، بعد یك بلد همراه می‌آمد و عصر به منزل می‌رسیدیم. منتها از چنار به انجدان دو ساعت راه است، یك راه هم راه كالسكه است كه كالسكه چیِ ما را برده به دستورالعمل او راه ساخته‌اند كه قریب هفت فرسنگ است. چون ما می‌خواستیم با كالسكه برویم، این بود كه از این راهِ دور رفتیم. خلاصه آمدیم بیرون. ظل‌السلطان آمد به حضور و مرخص شد كه به اصفهان مراجعت كند و امشب هم می‌رود به خمین دارالحكومه كمره كه از آنجا به اصفهان برود. بعد سوار كالسكه شده راندیم قدری كه رفتیم، دست چپ به فاصله كمی سه ده بود: ماهورزان و زنجیرك و نصیرآباد، از آنها گذشتیم. انجدان در شمال اینجا واقع است، اما دیدیم كالسكه‌چی ما رو به جنوب می‌رود. فرمودیم كجا می‌روید، عرض كردند راه كالسكه از پایین می‌رود و ما از كالسكه پیاده شده سوار اسب شدیم و فرمودیم كالسكه را ببرند توی راه هر جا به جلو ما برخورد، سوار می‌شویم و سواره راندیم رو به شمال. قدری از راه، جلگه بود و بعد تپه و ماهور شد. هوای اینجاها خیلی سرد و ییلاق است. به قول فرنگیها "پلاتو" است، یعنی صحرای مرتفع زنبق و گلهای اول بهاری كه در جاهای دیگر حالا خشك و تمام شده، اینجا الحال وقت وفور آنست. آهوی زیادی هم دارد، بره آهو هم، اهل اردو خیلی گرفته‌اند. آمدیم تا رسیدیم به چشمه كوچك آبی. فرمودیم همانجا آفتاب‌گردان زدند به نهار افتادیم. اعتماد السلطنه و پیشخدمتها هم از قبیل فخرالملك و معتضد السلطنه و ادیب الملك و غیره و غیره همه حاضر شدند. نهار خوردیم. بعد از نهار اسب آوردند كه سوار شویم. یكدفعه كالسكه‌چی حاضر شده عرض كرد كالسكه ما را آورده است و عرض كردند قدری كه رو به مغرب رفته می‌افتیم به راه و می‌رویم به انجدان. ما هم سوار كالسكه شده راندیم رو به جنوب و مغرب. راه دور و درازی بود همه دره و ماهور، اما سبز و خرم و پر گل. در طرف دست چپ از دور توی دره دهات‌ سیان علیا و پندرجان و آشیانه پیدا بودند كه باغات زیادی هم داشتند. در این بین كه می‌رفتیم، یكدفعه دیدیم یك آهو از نزدیك كالسكه برخاست و فرار كرد. قدری كه رفت ایستاد. چون خواب بوده و از خواب برخاسته بود گیج بود، نمی‌دانست به كجا برود و اگر تفنگ دستمان بود از همان توی كالسكه می‌زدیم. اما تا میرزا محمد خان تفنگ را از توی جلد در آورد، آهو رفته بود. قدری هم پیاده عقبش رفتیم، نتوانستیم تفنگ بیندازیم. باز برگشته به كالسكه نشسته راندیم. راه كم‌كم بد شد. گاهی رو به شمال می‌رفتیم، گاهی رو به جنوب و گاهی به طرف مغرب. دره و ماهور هم زیاد بود، بعضی جاها راه را هم نساخته بودند و طبیعی بود.

از یك جائی هم كه بغلۀ پرت‌گاه و زیر دستش هم نهر آب بود كه خطر پرت شدن كالسكه را داشت، كالسكۀ ما را به سرعت گذراندند. بحمدالله بی خطر گذشت. چون دیدیم راه كالسكه خوب نیست، سوار اسب شده راندیم. قدری كه رفتیم، آبادی پیدا شد. نزدیك آنجا رفته دیدیم مزرعه‌ای ست، چند درخت تبریزی و بید و دو سه قطعه باغ موستان دارد. فرمودیم آنجا آفتاب‌گردان زدند كه پیاده شده قدری استراحت كنیم و فرستادیم یك نفر رعیت پیرمردی را پیدا كرده آوردند. تحقیق منزل را از او نموده و اسم آن مزرعه را پرسیدیم. عرض كرد اسم اینجا كاریز و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. فرمودیم تا انجدان چقدر راه است؟ عرض كرد از اینجا تا رود بارین راهی نیست و از آنجا هم تا انجدان یك فرسنگ است. خلاصه پیاده شده غلیانی كشیدیم و چون منزل نزدیك بود، دیگر استراحتی نكرده سوار شده راندیم. به قدر نیم فرسنگی كه آمدیم به رود بارین رسیدیم كه باغی هم داشت، از كاریز اولِ خاك عراق است. قدری كه رفتیم دیدیم راه كالسكه خیلی دور می‌شود و باید دور زده رو به دماغه برگشت كه از آنجا رو به انجدان می‌رود. فرمودیم چه لازم است آنقدر راه دور كنیم و به كالسكه‌چی گفتیم از میانبر مستقیماً به طرف آن دماغه برود و سوار كالسكه شده راندیم. صحرای صاف بوته‌زار خوبی بود. بیش از یك دره كوچك در راه نبود كه از آن دره هم كالسكه را به خوبی گذراندند. باز همه جا صحرای هموار بود. یك مسافتی كه رفتیم، آبادی از دور پیدا شد. آدمی به آن آبادی فرستاده، رفت و آمد. عرض كرد مزرعه معتبری ست دو سنگ آب دارد و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. از طرف دست راست هم كاروانسرای شاه عباسی پیدا بود. بالاتر از كاروانسرا هم باز آبادی بزرگ معتبری بود. خلاصه رفتیم تا رسیدیم به دماغه. در حقیقت این تدبیر ما یك فرسنگ و نیم راه ما را نزدیك كرد. از این دماغه كه گذشتیم، راه برگشت رو به شمال و از آنجا تا انجدان باز یك فرسنگ و نیم راه است. حالا سه ساعت هم بیشتر به غروب نمانده، یكسر راندیم تا یك ساعت و نیم به غروب مانده وارد انجدان شدیم. حكیم الممالك حاكم عراق به حضور رسید. جناب امین السلطان هم كه امروز قدری كسالت داشته و با كالسكه از همین راه دور آمده بود، تب كرده خوابیده است. ما هم امروز ازین راه خیلی خسته شدیم. سراپردۀ ما را در سر قناتی زده‌اند كه آب جاری خوبی دارد. قریه انجدان در میان دره ای واقع شده كه تقریباً هزار ذرع عرض دارد و طرفین آن كوههای سخت است كه اسب نمی‌رود. می‌گویند شكار هم دارد. لتّه در، شكارگاه معروف هم پشت همین كوههای شمالی است. آبادی انجدان در دامنه كوه سمت شمالی واقع است و مثل محلات چشمه آب عظیمی دارد كه تمام محصولات و باغات اینجا را مشروب می‌سازد، اما آبادیش كوچكتر از محلات است و تقریباً دویست و پنجاه خانوار رعیت دارد.

تلگرافی از طهران رسید كه شاهزاده سام میرزای شمس‌الشعراء كه تقریباً هفتاد و پنج سال عمر داشت، فوت شده است...


دوشنبه 7 اردیبهشت 1388

شما و برج شیشه 3- پاسخ به "لادن"

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :شما و برج شیشه ،

در بخش نظرات و از دوستی به نام "لادن" مطلبی می خوانیم با این مضمون:

 

با این حرف که آدم باید خودش تغییر کنه و سازگار بشه هم موافق و هم مخالفم..... اما واقعا آیا میشه به این راحتی فرهنگ مردم رو عوض کرد؟؟؟!!!

 

نوشته ذیل پاسخ به لادن و شُمایی است که همچون وی می اندیشید.

 

دوست عزیز. بابت حسن نظر و توجهتان به وبلاگ برج شیشه سپاسگزاریم. ورود شما و دوستان دیگر به گفتگویی صریح و بی پرده، امکان می دهد که غبارِ نشسته بر چهرۀ این شهر و ایضاً چشم خویش را بزداییم و بی حجابِ آن غبار در این دیار بنگریم. به همین دلیل گفتگو با شما را غنیمتی بزرگ می شماریم.

اگر در پاسخ به "اراکی" ـ این بار دقیقتر و موشکافانه ترـ تأمل فرمایید، درمی یابید که مقصود و مطلوب سخن ما به هیچ روی همسانی و همانندی با دیگران نیست. اساساً چنین امری با تغییر و دگرگونی سازگاری ندارد. سخن ما آنست که دیگرگونی باید از خویشتنِ ما آغاز شود. اگر آنگونه که شما اظهار داشته اید، چنین تغییری در نگرش مردمان چندان سهل و ساده نباشد، دست کم می توان گفت که بدون تغییر در ذهنیت شخصیِ خودمان قادر به تغییر ایشان نخواهیم بود.

فرض کنید که آحاد مردمِ اراک از خودشان شروع کنند و ذهن و زبانشان را تغییر دهند، از این پس دربارۀ شهر خودشان با تکریم سخن بگویند و از توهینِ دیگران نسبت به اراک دل آزرده شوند ( نه آنکه خود با لغات و جملاتی ناشایست رخسار این مادر دوست داشتنی را مغموم کنند). در آنصورت قطعاً همگی برای شهرشان و شهرمان قدم برخواهند داشت و به عمران و آبادانیش خواهند کوشید. به گمان برج شیشه مردم اراک هیچ عیب و علتی ندارند که فقط خاص خودشان باشد و اسباب سرافکندگیشان را فراهم آورد، جز آنکه خود در پوستین خود می افتند و هر عیبِ داشته و نداشته را به خود می بندند.

تغییری که می توانیم و باید در خودمان پدید آوریم، احترام به اراک و اراکی ها ـ یعنی خودمان ـ است. اگر از چرخۀ توهینها و تحقیرها به در آییم و شهرمان را عزیز بداریم، نخستین قدم را در راه اعتلایش برداشته ایم. اگر زخمی بر چهرۀ این عزیز نشسته، با مرهمِ دل و جان خویش ببندیم و تیمارش بداریم، نه آنکه نیش و نشتر به جانش زنیم و جذام خورده و ناسورش کنیم ( غالب وبلاگهایی که به اصطلاح پی جوی اصلاح اراکند، بیشتر کار دوم را انجام می دهند! )

خانمِ لادن! می بینید که تغییر مورد نظر ما چندان بزرگ نیست و آنقدرها هم که شما فرموده اید، دشوار نخواهد بود. جسارتاً نمونۀ این تغییر را در شخصِ شما می توان یافت: در اولین نظری که نسبت به مطالب وبلاگ اظهار داشته اید، از همان لحن و بیان توهین آمیز در حق اراک و اراکی ها بهره برده اید( این اراک خراب شده ...) اما در نقد و نظرِ دومتان بسیار محترمانه و غرور انگیز سخن گفته اید. نمی گوییم این تغییر در اثر مطالعه وبلاگ ما صورت پذیرفته، اما به هر روی دومین بیانتان را ترجیح می دهیم و با شخصیت و منشِ ارجمندتان سازگارتر می یابیم. بر خود می بالیم که همشهریانی چون شما داریم. درود بر شما دخترِ فرهیخته و فرزانۀ شهرمان. منتظر همفکریهای شما هستیم.

       

                                                                                          با احترام

                                                                                          برج شیشه


چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388

شما و برج شیشه 2- پاسخ به "اراکی"

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :شما و برج شیشه ،

یکی از مخاطبان برج شیشه که خود را "اراکی" معرفی کرده اند، در بخش نظرات چنین نوشته اند:


خانه از پای بست ویران است 

خواجه در بند نقش ایوان است
سلام
آقا کل ایران دگرگون شده. شما فکر می کنید اراک اینجوریه.

افسوس ...       

متن ذیل پاسخ به این دوست گرامی و تمامی عزیزانی است که همچون ایشان می اندیشند

لابد حکایت آن مرد را شنیده اید که بر دروازه خروجی زندگی با دوستان چنین گفت:

«کودکی بالنده بودم و سودای تغییر جهان را در سر می پروراندم. از فقر و فلاکت، جنگ، بیماری، ظلمِ انسان بر انسان و ... به تنگ آمده بودم. می پنداشتم که عزمی جزم باید داشت و جهان را به تمامی دیگرگون کرد. تمام همّ خویش را بر این مهم گذاشتم. آرزو می کردم که در بزرگسالی جهان را به دست خویش دیگرگونه ببینم. سالیانی گذشت و به نوجوانی رسیدم. دیدم جهان بزرگتر از آنست که در مخیله کودکیهای من می گنجید. اروپاییها، آفریقاییها، آمریکاییها هرکدام ساز خودشان را می زنند و هرکدام به مرام و مسلکی دل خوش دارند. گستره فعالیتها و آرزوهای خویش را کوچکتر کردم؛ با خود اندیشیدم دست کم می توانم قاره ای را که بر آن می زیم، تغییر دهم. این تاب و توان در من هست. هر چه باشد، مردم دیگر ممالک آسیا نیز همچون ما شرقی هستند. در طبقه بندی آدمیان همگی ما آسیاییها زرد پوست خوانده می شویم، عرفان و دین و ... نیز از مشترکات ماست. پس می توانم قاره ای دیگر بسازم و به ساخته خویش ببالم. سالیانی دیگر گذشت و روزگار جوانی به من آموخت که باید همچنان دایره خواست خویش را تنگتر کنم. چینیها به زبانی سخن می گویند که آموختنش عمر می خواهد، هندیها مرده هایشان را می سوزانند. چقدر ما با دیگر مردمان قاره فرق داریم! اما در هر حال سرزمین مادریمان، کشور سربلند و یگانه ما پر از مردمانِ هم زبان و هم فرهنگ ماست. این مردمان همچون ما لباس می پوشند، همچون ما غذا می خورند و همچون ما می اندیشند. پس بیایم و حق کشوری را که در آن عمر به سر برده ام، ادا کنم.

اما ای دریغ که در سالیانی بعد و به میانسالی این امید را نیز بر باد رفته دیدم؛ این سرزمین نیز بزرگتر از آنست که می اندیشیدم. تعدد و تکثر اقوام و فرهنگها بیش از تصور من است. با نومیدی پرسیدم: آیا می توانم مردمان شهر یا دست کم خانواده خویش را به فرجامی برسانم و در ایشان تفاوت و توفیری ایجاد کنم؟ هرچه می گذشت، توان من در ایجاد تغییر کمتر می شد و دایره آرزوهای من تنگتر. اکنون و در آستانه مرگ اما حقیقتی یگانه را کشف کرده ام. نمی دانم از این کشف خرسند باشم یا از دیر آمدنش آزرده خاطر و رنجور: من می توانستم و می بایست خود را تغییر دهم. اگر خود، انسانی بزرگ و برازنده می شدم، می توانستم برای خانواده و همشهریان خویش الگویی بایسته باشم و از این رهگذر ایشان را دیگرگون سازم. خانواده و همشهریان و شهر من که دیگرگون می شدند، دیگر مردمان و مردمان دیگر شهرها نیز از ما چگونه زیستن را می آموختند. بدینسان کشورم دیگرگون می شد. مردمان دیگر کشورهای این پهن قاره نیز از هموطنان ما درس انسانیت و نوعدوستی می گرفتند. قاره ما نیز پرچمدار تغییر و اصلاح جهان می شد. آنگاه جهانی می داشتیم آرمانی و خواستنی. اما افسوس که اکنون نه توانی در بازوان من هست نه زمانی برای دیگرگونگی. این حقیقت یگانه را چه دیر یافتم!»

حالا حکایت ماست. دوستانی ملامتمان می کنند که در این وانفسا و واویلای جهانی ـ یا ایرانی ـ شما چسبیده اید به قطعه ای از زمین! مگر مرکز جهان اینجاست که چنین بر بهبودش اصرار می ورزید؟ اکنون و در زمانه جهان وطنی چرا اراک و چرا اینجا؟ در پاسخ باید گفت که اولاً دیگرگونی جهان به این سهولت میسور و مقدور نیست. ما داستان فوق را نیز چیزی بیش از حکایت نمی دانیم، ورنه حتی اگر راه و روندِ پیشنهادیِ آن موجود تیره بخت و رو به مرگ را نیز بپذیریم، جهان همچنان بزرگتر از تصورات و تواناییهای ماست. اما اصلاح شهری که در آنیم و دوستش می داریم، از ما بر می آید و می ارزد که عمر خویش را مصروف آن بداریم.

ثانیاً تأکید برج شیشه همواره بر انسانیت است، ما به اقتضای انسانیتمان قطعه زمینی را که در آن بالیده ایم، دوست می داریم و از قطعات دیگر زمین دوست تر می داریم. نیاز جهان به بهبود و اصلاح با نیاز این شهر منافاتی ندارد. میل به اعتلای اراک عزیز، الزاماً مترادف با نفی جهان وطنی نیست. می توان هر دو میل و مهر را در دل داشت. از قضا غالب دوستانی که چنین بر جهان وطنی تأکید می ورزند، تمام قطعات زمین ـ جز اراک ـ را وطن خویش می پندارند و می انگارند. اگر فلان و بهمانی در شهر و دیاری دیگر عشق و عرق از حد بگذرانند، هیچ کس ایشان را به تنگ نظری متهم نمی کند، اما به محض آنکه یکی از همشهریان ما چنین مهری را ابراز دارد، بی درنگ کج فهم و کوته نگر خوانده می شود. ما حق خود می دانیم که صرفنظر از همه بحرانها و خلجانهای جهانی، بهبود در کار اراک عزیز را نیز پی بگیریم.


Free counter and web stats