تبلیغات
برج شیشه(اراک) - شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 3- به سمت اراک

مدتی این مثنوی تأخیر شد...

چند ماه پیشتر، شرح سفرنامه ناصرالدین شاه را به اراک آغاز کردیم. تنها دو بخش از این سفرنامه به رؤیت مخاطبان رسید. زیرا بدذاتی های برخی از معاندان این شهر، موجب شد تا فقراتی از برج شیشه را به مسایل اخیر اراک اختصاص دهیم. از فحوای دو بخش پیشین ـ و نیز بخش حاضر ـ در خواهیم یافت که اراکِ آن روزگار، محاط در جنگلهایی درهم و انبوه بوده است با وحوش و طیور فراوان. این جنگلها به قدری متراکم بوده اند که ملازمان سلطان گاه راه گم می کرده اند ـ امروز شوربختانه از آن جنگلهای درهم و انبوه نامی و نشانی در میان نیست... شاه هنر دوست را ـ که به سمت اراک راه می سپرد ـ در انبوهیِ این جنگلها رها کرده بودیم. از شما مخاطب گرامی به واسطه تأخیرِ پیش آمده عذر می خواهیم. از این پس می کوشیم تا با فواصلی کوتاهتر، شرح سفر ناصرالدین شاه را به حضرت بزرگوار همشهریان عرضه داریم. 

 

روز یكشنبه ـ نهم

صبح سوار شدیم. داراب ـ شكارچی ظل السلطان ـ هم همراه بود. رو به جنوب شرقی راندیم، بدون اینكه بلدی داشته باشیم. خودمان رفتیم، دره كم‌كم تنگ شد و از گردنه ای بالا رفتیم. پیشخدمتها هم در ركاب بودند. مجدالدوله و جلال الملك هم امروز از راه میان كوه كه خیلی بد راهی است، به طرف لته در به شكار رفته‌اند. خلاصه هر چه می‌رفتیم، كوههای اینجا سبز و خرم شد. اما آب نداشت. یك كوره راهی را گرفته رفتیم تا رسیدیم به دره ای كه رو به مشرق می ‌رفت و خیلی این دره شبیه بود به دره شراغول جاجرود. اما این دره قدری وسیعتر و طولانی‌تر بود. مجرای سیل را گرفته رفتیم. به قدر نیم فرسنگ هم كه از این دره طی راه شد، از سختان گذشته رسیدیم به كوههای نرمان و از طرف دست راست رفتیم بالا. مجدالدوله و همراهان او را هم در كوه دست چپ دیدیم بالای تیغه كوه نشسته‌اند. ما هم روی همین تپه دست راست به نهار افتادیم. ابتدا نمی‌دانستیم كه به اینجا خواهیم رسید. فتح‌الله خان هم بالاتر از ما پیاده شده قدری آنجاها را نگاه كرد، شكاری ندید. بعد آمده رفت به كوه طرف مقابل كه آنجاها را سر بكشد. میرشكار بعد از فتح‌الله خان آمده به جای او نشست و دوربین انداخته یك دسته شكار دید كه آن طرف مقابل رو به روی ما می‌چرند، شكارها هم ما را دیده فرار كردند. بعد از نهار سوار شده رفتیم رو به مشرق. كوههای سمت شرقی هم سختان دارد و هم اسب رو است كه به هر كجا اسب بخواهد می‌رود. كوههای بزرگ و كوچك و دامنه‌های وسیع دارد. لته در هم یك مزرعه‌ای است كه در میان همین كوهها واقع است كه همه این كوهها با هم لته در نامیده می‌شود؛ قدری كم آبست ـ اگر آب داشت عجب جای با صفائی بود. رفتیم تا سر تیغه. میرشكار دوربین انداخته دوباره شكارها را پیدا كرد و به ما هم نشان داد. دیدیم یك میش توی كوه خوابیده است. بعد میرزا محمد خان هم دوربین انداخته عرض كرد یك میش زیادتر است ـ میشهای اینجا اغلب سیاه رنگ است. در این بین كه در خیال این بودیم كه از كجا به مارق رفته بزنیم، شكارها ملتفت ما شده گریختند. دیدیم زیاد هستند. اما همه میش و بره‌اند كه به قدر سی چهل تا به نظر آمدند. دیدیم دیگر دست ما به آنها نمی‌رسد، سوار شده باز رو به مشرق راندیم.

كوههای پر گل و سبزه‌ای است؛ گل میمون زرد و "كما" و "والك" زیادی دارد كه حالا گل كرده است. از نهارگاه كه سوار شدیم، اعتماد الحضره را فرمودیم چای و عصرانه را برد زیر درختهای بیدی كه طرف دست چپ، توی دره بود و این دره منتهی می‌شد به همان راه میان كوه كه می‌رود به بالاسرِ انجدان. می‌خواستیم این راه را هم ببینیم چطور است. چون راهی كه صبح آمده بودیم دور بود، نخواستیم از آن راه مراجعت كنیم. خلاصه آمدیم تا رسیدیم به قله كوهی كه از همه بلندتر بود كه دیگر بلندی به انتها رسیده و از آن طرف سراشیب می‌شد. آنطرف كوه همه دره‌های كوچك بود و به نظر می‌آمد كه چشمه های كوچك دارد. گوسفند زیادی هم می‌چریدند. از این قله، قصبه محلات و آن جلگه كه آن روز به اره می‌رفتیم و در آنجا نهار خوردیم و همان نهارگاه ما تمام پیدا بود. قدری كه از قله رو به پائین رفتیم، به وسعت گاهی رسیدیم كه گل زیادی داشت از قبیل گل روغنی زردِ لار و گلهای لاله كه در دوشان تپه هم می‌روید. یك قطعه برف بزرگی هم بود. وجود برف را غنیمت شمرده آبی با برف خوردیم و از خستگی در آمدیم. آن وقت یك دره را ـ كه می‌رفت و منتهی به همان بیدها كه عصرانه در آنجا حاضر كرده بودند می‌شد و دره وسیع خوبی بود ـ گرفته سرازیر شدیم. درختهای جنگلی زیاد داشت. كبك زیادی هم پرواز [می]كرد. اكبر خان نایب ناظر و اغلبی از پیشخدمتها تیر برای كبك انداختند، نخورد. همه جا آمدیم تا سرچشمه و بیدستان و فرمودیم آفتاب‌گردان ما را كه یك میدان دورتر از اینجا در سرچشمه دیگر زده بودند، كنده آوردند اینجا ـ كه با صفاتر بود و خودمان انتخاب كرده بودیم ـ زدند. پیاده شده چای و عصرانه خوردیم. جای خوشی برای استراحت بود. اما چون سه ساعت بیشتر به غروب نمانده بود و لابد باید به منزل برویم، استراحت نكرده نماز خواندیم. یك سنگ قبری اعتمادالحضره پیدا كرده بود، به حضور آورد؛ به خط كوفی بود. حاجی آقا پسر حاجی آقا اسمعیل با زغال روی خطوطش را سیاه كرد و از روی آن نوشت. همین قدر معلوم شد كه سنه ستین و اربعمأه ـ كه چهارصد و شصت سال بعد از هجرت باشد ـ تاریخ آن است. عكسی هم عكاس از سنگ انداخت. ما هم عكسی انداختیم.

خلاصه دو ساعت و ده دقیقه به غروب مانده بود كه سوار شده همه جا از كنار نهر چشمه آمدیم رو به منزل. این چشمه زاینده رود است؛ گاهی فرو می‌رود و گاهی بیرون می‌آید، تا این اواخر كه به قدر دو سنگ آب داشت. آمدیم تا نزدیك گردنه. اینجا چهار سد از عهد قدیم بسته‌اند كه این آبها توی آن سدها جمع شده فرو برود و از انجدان بیرون آید. در یكی از آن سدها كه درست بود، آب جمع شده بود. اما سه سد دیگر خراب و بی‌آب بود. بعد از ملاحظه سدها، از گردنه سربالا راندیم. قدری كه رفتیم، دیدیم راه خیلی بد و همه پله‌پله است. پیاده شده قدری از این راه پرتگاه ناهموار را پیاده آمدیم تا نزدیك درختی كه در حوالی ده بود. آنجا سوار شده از دست چپ ده دور زده وقت غروب وارد سراپرده شدیم. امروز هشت ساعت تمام راه رفتیم و شب را خسته بودیم. مجدالدوله و جلال الملك هم كه به شكار رفته بودند ـ مجدالدوله چیزی نزده اما جلال الملك یك قوچ زده بود. امروز بعضی از غلامها از توی دره راهی غیر از آن راه گردنه بدی كه ما پیاده آمدیم، پیدا كرده قدری كه رفته بودند راه نبوده یكی از آنها خودش با اسب به قدر ده ذرع راه پرت شده بود. اما نه خودش و نه اسبش هیچكدام عیب نكرده بودند. باقی غلامها هم كه اینطور دیده بودند از آن راه برگشته بودند. كوههای انجدان هیچ نوع سنگ معدنی ندارد...